ميانمار

با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات در ماه مبارک رمضان


به گزارش
پایگاه *برای مستضعفین میانمار*،به همت دانشجویان ایرانی مقیم هلند هفته آینده تجمع اعتراض آمیزی در اعتراض به فجایع انسانی رخ داده درخصوص مسلمان میانماردر شهر لاهه (پایتخت سیاسی هلند) برگزار خواهد گردید. همراه با این تجمع، یک دادخواست بین المللی به  ۵ زبان عربی‌، فارسی، انگلیسی‌، آلمانی‌ و هلندی نیز تهیه شده است که قراراست پس از جمع آوری امضا به حد کافی، به نهادهای ذیربط ارسال و نتایج آن پیگیری گردد. در خصوص اثربخشی این مساله، یکی از دانشجویان ایرانی مقیم هلند گفت: چندی پیش درخصوص عدم صدور و عدم تمدید ویزا دانشجویان ایرانی توسط کشور هلند و اعمال محدودیت های شدید در خصوص دانشجویان ایرانی، مشابه چنین دادخواستی تهیه و از طریق نهادهای ذیربط پیگیری شد که بسیار موثر و اثربخش بود. لذا از کلیه عزیزان مجدد تقاضا دارم که این دادخواست را امضا نموده و آنرا برای سایر دوستان نیز ارسال نمایند
برای اینکه بتوانیم صدای این مردم بی پناه را به گوش جامعه جهانی رسانده و مانع خشونت بیشتر علیه ایشان باشیم دادخواستی به شرح لینک زیر تهیه شده است. امضا کنید و برای رفقاتون هم بفرستید
.<
http://www.ipetitions.com/petition/stop-violence-against-muslim-minority-in-myanmar/>

شکرانه

طبق سنت هر ساله،به دعوت دوست عزیزم به همراه پدر و برادر گرامی به منزل شهید حموله برای مراسم ختم قرآن و افطاری عازم شدیم.

در حال رفتن بودیم که پدر بی مقدمه گفت بچه ها خدا رو شکر کنید که توی خانواده مذهبی داریم زندگی میکنیم.

گوش هام تیز شد.تا به حال همچین حرفی رو از پدر نشنیده بودم.

پدر ادامه داد:مردم هُر هُری مذهب شدن.نمیشه تشخیص داد که طرف مسلمونه یا یهودیه یا ارمنی.

شصتم خبر دار شد که یه اتفاقی افتاده و به یاد لحظه ای که قبل از حرکت به سمت مراسم بودیم افتادم.

یه مشتری خانم با قیافه ای بزک کرده اومده بوده واسه سیگار خریدن .

گفتم:هُرهُری مذهب یعنی چی؟گفت:باری به هر جهت،طرف معلوم نیست که چه دینی داره.همه کاری میکنن.هر جوری که دلشون بخواد عمل میکنن و....

دوباره پدر گفت:خدا رو شکر که خانواده ای داریم که خانوماشون چادری هستن و خیلی از مسائل رو رعایت میکنن.

منم به یاد این افتادم که بارها و بارها ،خدا رو به خاطر اینکه توی چنین خانواده ای زندگی میکنم شکر کردم .

هر موقع هم که یادی از اموات میشه،برای پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هامون که قبل از ما،تقوا پیشه کرده اند تا از اونا نسلی پاک مثل ما رو تحویل اجتماع دادن خیرات و صدقات فرستادم.

راستش خودم هم بارها و بارها به خاطر حجاب و ظاهر مردمان یمن و بحرین که این روزا توی تلویزیون نشون میده غبطه خوردم و  به خودم گفتم که چرا نباید از ظاهر ما معلوم باشه که مسلمانیم.

پ ن:توی این شبهای عزیز دعا گوی عزیزان وبلاگی هستیم و محتاج دعای همه

آماده رفتنی متفاوت

چقدر برای رفتن آماده ایم؟

بالاخره یه روزی همه میروند و کسی استثنا نیست.

همیشه وقتی حرف از آمادگی برای رفتن میشه همه ذهنشون به مسایل معنوی و اعمال و کردار میرسه.

اما منو خانومی از نظر ظاهری هم داریم خودمون رو آماده میکنیم و وسایل رفتن رو مهیا.

امسال دومین سالی هست که ماه رمضان رو در کنار هم و در زیر یک سقف هستیم.

تسبیحی از تربت امام حسین (ع) که به صورت گردن بند هم میشه ازش استفاده کرد.

توی این شبهای احیا، به ازای هر بندی از دعای جوشن کبیر که میخونیم به یک دانه از این تسبیح میدمیم.

یکی برای همسری و یکی هم برای خودم.امسال هم آنرا تجدید کردیم و تا زمان رفتن همین است.

به هم دیگه هم وصیت کردیم که در روز رفتن آنرا گردن بندمان کنیم.

البته حاج خانوم وصیت های دیگری برای مراسمها کرده که بغض اجازه ثبت آن را نمیدهد.

راستی دستمالی مشکی، یادگار دوران نوجوانی ام از هیئت محبان 14 معصوم(ع) به نام دستمال اشک.

متبرک به کعبه، خانه خدا و قبر مطهر پیامبر(ص)،مرقد امام رضا(ع) و خواهرش حضرت معصومه(س).

همیشه همراه من است در ایام محرم و شب قدر هر سال.

شاهد اشکهایم است برای شب اول قبر. همراهی میکند مرا در لحظه شروع فشار بر روی سینه ام.

میماند کفنی با دعای جوشن کبیر .انشاء الله تهیه آن برای زمانیکه به پابوس ارباب حسین(ع) رفتیم اگر زنده بودیم و داشتن لیاقت.


شب قدر-شب 19 ماه مبارک

امشب به احتمال شب قدر است.شبی برای تعیین سرنوشت تمام سال.

خدایا....

درسی از یک بزرگ

بزرگی میگفت خیرات و حسنات مثل لامپی میمونه که وسط یک اتاق روشن باشه.حالا هر کی توی این اتاق باشه به اندازه خودش از نور این لامپ استفاده میکنه.منظور ایشون این بود که مثلا اگه از کنار یه قبرستان رد میشین و یا مثلا میخواهید فاتحه بخونید همه اموات و گذشتگان رو در نظر بگیرید که ثواب اون به همگیشون برسه.

واقعا هم همین طوره که اگه آدم این کارو نکنه به نظر من نوعی خساست به خرج داده.

حالا میتونه این خیرات خواندن نماز زیارت و یا انجام حج عمره و یا دادن افطاری و و و و و خیلی چیزای دیگه باشه که وقتی انجام میشه، ثوابش رو میشه به خیلی ها اهدا کرد حتی کسایی که ازشون ناراحت بودیم و الان دستشون از دنیا کوتاست.

پ ن1:خیلی از کارهای دیگه رو هم میشه به این صورت انجام داد.مثلا واسه روز جمعه که غسل جمعه می کنید میشه غسل شهادت و غسل زیارت ائمه و ... رو هم نیت کرد.مگه نمیشه.....!؟

پ ن2:تولد امام حسن مجتبی(ع) هم تبریک میگم.

دو فیلم در دو سینما

تصمیم دارم بخش جدیدی رو راه اندازی کنم که توی اون خاطرات کوتاه دوران نوجوانی و کودکیمو بنویسم.هرچند وقت یکبار این موضوعات به ذهنم خطور میکنه و منو با خودش به اون دوران ها می بره.

واسه اولین خاطره یادمه که بعد از تعطیل شدن مدرسه ها،منو برادرم و پسر عمه ام تصمیم میگیریم که 3 تایی با هم دیگه بریم سینما.مایی که تا به حال به جز با خانواده هامون تنهایی جایی نرفته بودیم.شاید اون موقع ها مدرسه راهنمایی میرفتم.تصور کنید 12 یا 13 سال.برای رفتن از مینی بوس استفاده کردیم و کورس دوم رو تا جلوی سنما با اتوبوس.یادمه اول رفتیم سینما کیهان که الان به دیگه اثری از اون به خاطر طرح نواب باقی نمونده.فیلم پوتین یه فیلم جنگی بود که توی اون قهرمان فیلم با یک گلوله که عراقیها غنیمت گرفته و آخرین تیرشون هم هست بمب رو منفجر میکنه و فرمانده عراقیها رو میکشه و با یه پوتین غنیمتی آخرین فرد باقیمانده خودشو به ایرانیها میرسونه.

بعد از دیدن فیلم،وقتی از سینما بیرون اومدیم.به پیشنهاد پسر عمه ام رفتیم سینما تیسفون که فیلم دو نیمه سیب رو داشت ببینیم.سینما تیسفون توی همون خیابون و اون دست سینما کیهان بود.پولی برای رفتن به سینما به اندازه 3 نفر نداشتیم.هر چی توی جیبهامون بود رو خالی کردیم و بالاخره پول بلیط جور شد.این فیلم و هم دیدیم.واسه برگشت فقط چند تا بلیط اتوبوس داشتیم.کورس اول رو با اتوبوس رفتیم و کورس دوم که باید با مینی بوس میرفتیم رو پول نداشتیم.البته اون مسیر،اتوبوس هم داشت که ما از محل اون بی اطلاع بودیم.پسر عمه عزیز و برادر گرامی هر چه اصرار کردن که بیا سوار شیم و موقع پیاده شدن با بقیه مسافرا پیاده میشیم و کسی متوجه نمی شود به گوش من نرفت که نرفت.این طور شد که اونا سواره و من پیاده به سمت خونه حرکت کردم.آفتاب در حال غروب کردن بود و من نمیدونم چند کیلومتر راه رفتم که تقریبا به محله مون رسیدم و دیدم اتوبوسی با نام محله ما در ایستگاهی ایستاده.از همون اتوبوس های بنز که یه در جلو داشت و یه در هم آخر آخر اتوبوس بود.دیگه نای راه رفتن نداشتم اما هر چه نیرو داشتم توی پاهام جمع کردم تا خودمو به اتوبوس برسونم تا بتونم بقیه راهو سواره برگردم.

بعد ها از برادرم پرسیدم که موقع پیاده شدن از مینی بوس چی کار کردن؟که گفت لابلای چادر خانوما از ماشین پیاده شدن. و من خوشحال از اینکه خودمو مدیون راننده مینی بوس نکردم.

هنوز که هنوزه یاد اون روز که می افتم،از کاری که کردم احساس رضایتی،تمام وجودم رو پر میکنه.

و فایده جالب دیگه ای هم که اون اتفاق واسم به وجود آورد این بود که مسیر یابیم رو شکوفا کرد و باعث شد وقتی یه جایی گیر می افتم بتونم با حس ششم،مسیر رو پیدا کنم.

پ ن:دیروز داشتیم با برادرم از جلوی سینما تیسفون رد میشدیم،با هم یاد اون روز افتادیم.

مهندس سر آشپز


ادامه نوشته

افطاری هسته ای

نه نه نه،مطلبی که میخوام بگم سیاسی نیست. واسه انجام آزمایش اسکن قلب مامان،واسه ساعت 9 شب توی بیمارستان میلاد وقت داشتیم.بیمار حتما باید یه همراه میداشت که منو خانومی داوطلب شدیم..واسه اینکه بتونیم زودتر رسیده باشیم و مراسم افطار رو به طور کامل به جا بیاریم.دست به کار شدیم.خانومی تقریبا همه وسایل رو آماده کرد.از نان تافتون و انگور و فلاکس چای و سیب زمینی و تخم مرغ آب پز گرفته تا دیگر مخلفات.تازه وقتی از خونه بیرون اومدم دیدم که مامان هم یه فلاکس چای و کلمن آب به همراه نان سنگک و لواش و انگور و پنیر با خودش برداشته.منم یه زیر انداز که هروقت واسه تفریحات اونو برمیداریم رو برداشتم.با این تجهیزاتی که ما برداشتیم،کارمون بیشتر شبیه رفتن به یه اردوی تفریحی بود تا انجام آزمایش.آخه سر راه یه نان بربری تازه هم گرفتیم. توی حیاط بیمارستان مستقر شدیم،گوشه ای از باغچه.انصافا از نظر زیبایی چیزی از یک پارک کم نداشت. ساعت 7:30 بود که رسیدیم و مامان رفت توی درمانگاه تا اعلام کنه که حضور داره.با اینکه یه 1:30 زوود رسیده بودیم،برگشت مامان با کمی تاخیر صورت گرفت.لباسی از بیمارستان زیر چادرش به تن داشت.گفت که گفتن باید آماده بشه واسه تزریق هسته ای.ازش خواسته بودن که یه ظرف خامه هم با خودش بیاره. خانومی به همراه مامان رفتن واسه انجام آزمایش.قبل از اذان بود که خانومی به تنهایی برگشت.گفت که حسابی شلوغه و باید خیلی صبر کنیم تا نوبتمون بشه.مامان هم که تزریقش رو انجام داده و باید منتظر اثر دارو باشه تا اسکن قلب رو انجام بدن. موقع اذان بود و ما هم بساط افطار رو پهن کردیم که مامان هم بهمون ملحق شد و گفت که با شیر یکی از بیماران افطار کرده و شیری که خودش به همراه آورده بود رو برای اون بیمار میخواد ببره.خامه ای هم که آورده بود رو گذاشت که ما بخوریم.چند لقمه ای ما رو همراهی کرد و زود رفت. خانومی هم بعد از اینکه افطار رو خورد،دوباره به دنبال مامان رفت. از نگهبانی دم در،جهت قبله رو پرسیدم،کمی سنگین شده بودم برگشتم و کمی دراز کشیدم.برج میلاد با اون نور افشانی هاش،چشم نوازی میکرد. خانومی اومد و گفت که نماز خونه اش بسته اس و نمی شه نماز خوند.یاد خاطره ای از یه دوست توی شهرشون افتادم (نکته های جامانده).عجب عکسی رو شکار کرده بود: که من در بخش نظراتش این جمله رو نوشتم: چه استوار ايستاده به قيام چه سينه ها پر از هواي ناب بهتر ز بي نماز صم و بکم. بگذریم به خانومی گفتم که جهت قبله رو پرسیدم.مهری رو از کیفش در آورد و مشغول شد.بعدش هم من.چه لذتی داره نماز توی فضای باز و خنکی باد که روی گونه هات حس میکنی. وسایل رو جمع کردیم و داخل ماشین گذاشتیم.اینطوری می تونستیم هر دو با هم به داخل بخش بریم و خانومی مجبور نبودیم این مسیر رو بره و برگرده. وارد بخش پزشکی هسته ای شدیم.همه مشغول تماشای تلویزیون بودن.اسم مامان رو پیج کردن که به با همراهش به داخل برن.تقریبا ساعت 11 شب بود که رسیدیم خونه. این بود از افطار ما.

خصوصی
ادامه نوشته

میرود رمضانم

روزهایم میگذرد.

رمضان را میگویم

بدون برداشتن بهره و توشه

بدون راز و نیاز و عبادت خالصانه

این روزها همان است که اینقدر انتظارش را میکشیدم

این روزها همان هست که هر سال آرزوی دیدن سال دیگه اش را می کنم

اما چرا همین طور ساده و یکی پس از دیگری میگذرند و من بی تفاوتم

این روزها که میگذرد انگار که جانم را می کنند

پس چرا برای روزهای باقی مانده کاری نمیکنم

چرا تلاش نمی کنم که از تتمه اش بهره ای ببرم

چرا دل خوش به نمازی و دعایی کرده ام

و چرا به گرسنگیُ و عطشی.

این است خواسته من از رمضان؟

این را که سالهاست دارم