ساعت 11 بود که رسیدم خونه
مستقیم رفتم روی تخت و خوابم برد از خستگی
یخورده وقت بابا صدام کرد فقط بیدار شدم
بعدش نمی دونم به کی می گفت که دیگه تمومه حالش خوب نیست
حدس زدم که یکی داره می میره
بعد از اینکه با یه دوش سر حال اومدم رفتم سمت بیمارستان
دیدم عمو رو تخت نشسته و دکتر داره ازش چند تا سوال می پرسه
بعد با تخت بردنش تو یه اتاق دیگه
لباسشو دادن بالا
دکتر یه سوزن نمره بیست از پشت کرد تو کمرش
بعد سر شیلنگ رو گذاشت توی لگن
آخر سر که اندازه گرفت 3 لیتر آب از توی ریه اش خارج شد
تازه دیدم که دکتر خسته شد گفت بسه دیگه
بردم رسوندمش خونه
تا فردا بره یه بیمارستان دیگه بستری بشه
واسش دعا می کنم که خدا شفاش بده
این قضیه واسه یک ساعت پیشه که رسدم خونه
حرف واسه زدن زیاد دارم
اما ...