یه لطیفه

صابخونه به مهمونه میگه:خربزه میخورید یا هندوانه

مهمونه ام که از اون پر رو ها بوده میگه:

هردووانه.


---------------------------------------------------


آیا واقعا اون چیزی که تو ذهنمه همینایی هست که می نویسم؟


آره همیناست

اما تو دلم نیست

تو دلم یه چیز دیگه است که فقط خدا ازش خبر داره

من که راز دار خوبی نیستم

اما اون هست...


این روز ها

این روز ها که در گیر مراسم عمو هستم و همزمان 17 ساعت کار,دیگه مجالی واسه نوشتن نمی مونه

امروز هم واسه اینکه 1 ساعت ساعتهارو عقب کشیدن تونستن بیام و 2 خط آپدیت کنم.

سیل مطالب توی ذهنم میان و میرن اما کجاست زمان

یادمه یه زمانی که جایی دیگه کار می کردممی گفتم اگه 24 ساعت بشه 25 ساعت و زمان خوابیدن هم حذف بشه اونوقت دیگه زمان کم نمی یارم

ایشالا که همه چی درست میشه.

عمو رفت

امروز صبح عمو رفت تنها از وقتی که زن عمو فوت کرده بود هنوز 18 ماه نشده هر وقت که پیشش می نشستم جریان مراسم عقد و عروسیش با دختر خاله اش رو تعریف می کرد طاقت دوریش رو نداشت واسه همین زود رفت پیشش این جوری مردن هم سرقفلی داره.24 ساعت هم تو بیمارستان دوام نیاورد.محتاج بچه هاش هم نشد و زمین گیر نموند 


--------------------------------------------------------


دم غروب که داشتم می اومدم اینجا تو مسیر 2 تا مامور رو دیدم که با یک هندوانه فروش درگیر شده بودن و صداشون رو واسه هم بلند کرده بودن و دست به یقه شدند. توی این بین مامور دومی مامور اولی رو کنار زد و یه سیلی محکم زد تو گوش هندوانه فروش با اینکه جمعیت زیادی جمع شده بود و ماشینها واسه راه بندونی که درست شده بود همش بوق می زدند و فاصله من از اونا که حدودا 10 الی 15 متر بود؛صدای سیلی رو به وضوح شنیدم آبجیم هم که باهام همراه بود از تعجب پرسید که چرا بهش سیلی زد ؟!!مگه مامور نیست!!واسه چی سیلی زد؟ بعدش پرسید که حالا باید چی جوری پیگیر این بشه که چرا مامور بهش سیلی زده بهش جواب دادم:چقدر دلت خوشه...


---------------------------------------------------


معرفت در گرانیست به هر کس ندهندش پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش


----------------------------------------------------


دلم نمی خواد ظاهر اینجا رو تغییر بدم.


عمو

ساعت 11 بود که رسیدم خونه

مستقیم رفتم روی تخت و خوابم برد از خستگی

یخورده وقت بابا صدام کرد فقط بیدار شدم

بعدش نمی دونم به کی می گفت که دیگه تمومه حالش خوب نیست

حدس زدم که یکی داره می میره

بعد از اینکه با یه دوش سر حال اومدم رفتم سمت بیمارستان

دیدم عمو رو تخت نشسته و دکتر داره ازش چند تا سوال می پرسه

بعد با تخت بردنش تو یه اتاق دیگه

لباسشو دادن بالا

دکتر یه سوزن نمره بیست از پشت کرد تو کمرش

بعد سر شیلنگ رو گذاشت توی لگن

آخر سر که اندازه گرفت 3 لیتر آب از توی ریه اش خارج شد

تازه دیدم که دکتر خسته شد گفت بسه دیگه

بردم رسوندمش خونه

تا فردا بره یه بیمارستان دیگه بستری بشه

واسش دعا می کنم که خدا شفاش بده

این قضیه واسه یک ساعت پیشه که رسدم خونه

حرف واسه زدن زیاد دارم

اما ...

دیگه وقت ندارم

با روزی 17 ساعت کار دیگه وقت نوشتن ندارم

الان هم باید حاضر شم برم سر کار

باز خدار شکر امروز 5 شنبه  است

یه چند ساعتی بیشتر خونه ام و استراحت می کنم پریشب 3.5 و امروز 6 ساعت تونستم بخوابم

فردا که جمعه است تلافیش در می یاد

فکرم مشغوله

فکرم مشغوله که چطور میشه دختری با پدر روحانی که توی شهر مذهبی قم زندگی می کنه

توی سن 12 سالگی از خونه ای که واسه مهمونی با خانواده اش اومده یک شب فرار فرار کنه و پیش دوست پسرش باشه

هنوز نفهمیدم که چرا؟؟؟

اشکال کار کجاست؟

این قضیه واسه همین پریشبه


باز هم یک پل نوشته

این رو هم امروز روی یک پل دیدم:

تفاوت میان ممکن و غیر ممکن تنها اراده انسانهاست


این هم یکی از دوستان توی بخش نظرات نوشته بودند که واقعا زیباست:

براي يك مهندس بن بست معنا ندارد ، يا راهي خواهد يافت و يا راهي خواهد ساخت

یک حقیقت

چند وقت پیش از جایی رد می شدم یک جمله روی پل هوایی نوشته بود که هر چی فکر میکنم میبینم که واقعا حقیقت داره

اون جمله این بود:

بدبختی انسانها از نادانی نیست؛بدبختی انسانها از تنبلی است

همین جوری هاجو واج موندم..

روزی

یک آیه از قرآن هست که میگه:از جایی که فکرش رو نمی کنید بهتون روزی میدم

حالا حکایت منه

امروز تو فکر این بودم که واسه دادن فطریه از کجا پول جور کنم

وقتی اومدم سر کار آقا صاحب کارم یه پاکت بهم داد و گفت که عیدت مبارک؛اینم عیدیت

یه لحظه خوشکم زد.

بعد از تشکر و تعارفات،وقتی که از کارگاه رفت بغضم گرفت...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

میگن اول هر کاری که با بسم الله شروع بشه عبث و نا تموم نمی مونه

سالها بود که توی ذهنم برنامه داشتن محلی برای نوشتن تراوشات ذهنی ام داشتم

بارها تصمیم بر اینکه وبلاگی درست کنم رو گرفته بودم

بالاخره امروز این کارو انجام دادم

آخرین روز ماه مبارک رمضان 1389/06/18

ساعت 14:56

اگر دیگه ننوشتم حتما یه اتفاقی افتاده واسم

اما از نظر فکری که آزاد باشم حتما اینجا می نویسم