یه مطلب خانومانه
رمز داره
این روزهای بهشتی...
زیارت نامه حضرت زهرا(س) از امشب تا شب شهادت ایشان
حاج خانومی ما
دیروز ساعت 7 صبح بود که واسه آزمون دکترا بردمش سر جلسه کنکور
ساعت 9 شب هم بود که دوستش رسوندش خونه
وقتی رسید ولو شد.
امروز صبح هم ساعت 5 بیدار شد واسه کلاس دانشگاه.
تا برسه سر کلاس، شاگرداشم میرسند.
واسه امروز قرارمون ساعت 5.30 بعد از ظهره
با هم میرسیم خونه
آها راستی تا یادم نرفته.شام دیشب با من بود
انگشتامون رو هم خوردیم، از بس گرسنه بودیم و خوشمزه شده بود
یاد ایامی...
دوران پر شور نوجوانی.
قبل از نماز صبح با تک زنگ تلفن همدیگه رو از خواب بیدار میکردیم و میرفتیم سر قرار
به سختی وسیله رو پیدا میکردیم و خودمون رو به میدون آزادی میرسوندیم و بعدش مسجد امام حسن مجتبی(ع).
با صبحانه نان و پنیر و چای پذیرایی می شدیم و بعدش شروع سخنرانی.
تا ساعت 7 طول میکشید تا زیارت عاشورا شروع بشه
السلام و علیک یا ابا عبد الله
همین کافی بود تا شروعی باشه واسه سبک شدن.
راستی شبای عاشورا بین قبور شهدای گمنام بهشت زهرا(س)
بغض..
پ ن:گلوم درد گرفت
حجامت
منم با اینکه 1 ماه از حجامت قبلیم نگذشته، رفتم و سر ساعت رسیدم جلوی خونشون
وقتی داخل رفتم 2 نفر هم زمان داشتند حجامت می شدند
روش کارش اصلا خوب نبود.یعنی اصلا قبلش باد کش نمی کرد . بعدش هم عسل جای تیغ نمی زد
دیگه چاره ای نبود
نشستیم و تموم شد
الان هم با تنی زخم آلود در حال تایپ هستم
راستی الان وقتشه
شما هم برید سراغش
دامنه رایگان
به لینک زیر بروید:
http://www.FreePremiumDomain.com/?r=532452
وبعد یه صفحه ای میاد روی 9 refeerals کلیک میکنید و فرم را پر میکنیم و بعد روی register کلیک میکنید و بعد از این مرحله یه شکل دیگه میاد که اون هم مثل شکل زیر است این فرم هم اسونه فقط zip /postalcode رو 4444 میزاریم و روی register کلیک میکنید تمام حالا شما لینکی رو که سایته بهتون میده رو به 9 تا از دوستاتون بدین این لینک هم مثل لینکی است که در بالا براتون گذاشتم
عید دیدنیها ها
چند روزی هست با یکی از دوستام تلفنی قرار میزاریم که واسه عید دیدنی به خونه هم دیگه بریم
اون چند روز تماس می گرفت و قرار می ذاشت تا بیاد خونمون، اما کار پیش می اومد و کنسل میشد
این یکی دو روز هم که واسه ایام فاطمیه سرش شلوغ بود و ...
دیگه دیروز خودم بهش زنگ زدم و گفتم اگه خونه ای، ما میایم.
نزدیک غروب بود که یکی از فامیلای خانومی واسه شام مارو دعوت کرد و مجبور شدیم این بار هم قرار عید دیدنی رو کنسل کنیم
داستانی داریم ماها....
وای بر ما
همین طور که نزدیکتر می شدم اونا رو شناختم.
متوجه یه بطری بزرگ که کثیف و خاکی هم بود شدم،معلوم بود که پیداش کردند.
از کنارشون که گذشتم این یکی به اون میگفت:آره شیشه های ودکا رنگشون ....
فقط همین رو شنیدم
سرم سوت کشید.
بماند
به خودم گفتم: ما توی دوره خودمون که همه وقتمون رو توی جلسات قرآن و هیئت گذروندیم شدیم این.
وای به حال اینا.
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِِ الرَّحیم