امان از چشم بد
بهم گفت دیدیش؟گفتم چیو؟گفت قاب عکستو.گفتم اونقدر خسته بودم که فقط رو تخت دراز کشیدم.
گفت تو چرا واسم هیچ وقت کادو نمی خری؟شروع کردم به شوخی که یادش بره.راست میگفت، با این درگیری ذهنی که توی این چند وقت واسم پیش اومده بود، این موضوع رو به کل فراموش کرده بودم.
حالا امشب که رفتم خونه، حتما یه کادویه خوب واسش می خرم.
بگذریم، دیشب یکی از بستگان زنگ زد خونمون و گفت یه سی دی برنامه است که می خواد روی سیستمش نصب کنه.منم شروع کردم به توضیح دادن که چی کار کنه.
کمی که توضیح دادم دیدم چیزی متوجه نشد.گفتم باشه خودم می یام واسه نصب.
بعدش که قطع کرد، خانومی گفت منم بیام؟گفتم:بدون شما که نمی شه رفت.
به هر حال رفتیم و من کارم رو انجام دادم و طی انجام اون خانومی با خانوم او فامیل مشغول بود تا اینکه وقت خداحافظی رسید.
وقتی از در خونه پامو گذاشتم بیرون، پام چنان پیچ خورد که نزدیک بود بخورم زمین.
هر طوری بود خودمو کنترل کردم که خانومی گفت وقتی رسیدیم خونه حتما واست اسپند دود کنم.
وقتی رسیدیم خونه طوری شد که نه اون یادش مونده بود که اسپند دود کنه نه من.
سرتون رو درد نیارم . آخرش رو بگم، طوری شد که تا ساعت 1 شب، خانومی داشت گریه می کرد و من هر چی زور میزدم تا آرومش کنم، نشد که نشد.
خدایا ما رو از شر چشم زخم محفوظ بفرما.
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِِ الرَّحیم