امان از چشم بد

دیروز که از کلاس اومده بود، واسم از مترو کرج یه قاب عکس خریده بود، واسه اون عکسم که روی میز گذاشته بود.

بهم گفت دیدیش؟گفتم چیو؟گفت قاب عکستو.گفتم اونقدر خسته بودم که فقط رو تخت دراز کشیدم.

گفت تو چرا واسم هیچ وقت کادو نمی خری؟شروع کردم به شوخی که یادش بره.راست میگفت، با این درگیری ذهنی که توی این چند وقت واسم پیش اومده بود، این موضوع رو به کل فراموش کرده بودم.

حالا امشب که رفتم خونه، حتما یه کادویه خوب واسش می خرم.

بگذریم، دیشب یکی از بستگان زنگ زد خونمون و گفت یه سی دی برنامه است که می خواد روی سیستمش نصب کنه.منم شروع کردم به توضیح دادن که چی کار کنه.

کمی که توضیح دادم دیدم چیزی متوجه نشد.گفتم باشه خودم می یام واسه نصب.

بعدش که قطع کرد، خانومی گفت منم بیام؟گفتم:بدون شما که نمی شه رفت.

به هر حال رفتیم و من کارم رو انجام دادم و طی انجام اون خانومی با خانوم او فامیل مشغول بود تا اینکه وقت خداحافظی رسید.

وقتی از در خونه پامو گذاشتم بیرون، پام چنان پیچ خورد که نزدیک بود بخورم زمین.

هر طوری بود خودمو کنترل کردم که خانومی گفت وقتی رسیدیم خونه حتما واست اسپند دود کنم.

وقتی رسیدیم خونه طوری شد که نه اون یادش مونده بود که اسپند دود کنه نه من.

سرتون رو درد نیارم . آخرش رو بگم، طوری شد که تا ساعت 1 شب، خانومی داشت گریه می کرد و من هر چی زور میزدم تا آرومش کنم، نشد که نشد.

خدایا ما رو از شر چشم زخم محفوظ بفرما.

اللهُم صّل علي محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم

یه صلوات شمار واسه وبلاگ گذاشتم، دوستان لطف کنند واسه تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) صلوات بفرستند


دوست قدیمی

دوران دانشجویی دوستی داشتم که توی همون زمان ازدواج کرد و با یه مراسم شاهانه که از امرا و سران مملکتی برگزار شد ازدواجش رو جشن گرفت و بعد از فارغ التحصیلی هم از ایران رفت.

بعد از اون دیگه ندیدمش و دلم واسش تنگ شده بود واسه اینکه خیلی پسر آقایی بود.

هر از چند گاهی به هوای اینکه شاید به ایران برگشته باشه شماره اش رو میگرفتم و با پیغام(دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است) مواجه میشدم.

چند وقت پیش از طریق اینترنت اسمش رو جستجو کردم و دیدم که توی یک سایتی عضوه.

واسش پیغام گذاشتم و هر از چند گاهی به اونجا سر می زدم تا ببینم جواب داده یا نه

تا اینکه چند وقت پیش جواب داد و منو خوشحال کرد.

آخرین بار ازش پرسیدم بابا شدی یا نه؟ نوشت تا 2 هفته دیگه دومین پسرش هم به دنیا می یاد

خیلی ذوق کردم و تصمیم گرفتم تا این شادیمو تقسیم کنم.

عجب دنیای جالبیه.


راستی نمی دونم این شکلک هایی که برخی دوستان توی نوشته هاشون می زارند رو از کجا می آرن.

لاله و سنبل

یادمه پارسال واسه شب عید که بی کار بودم، بساط گل و گلدون فروشی راه انداحته بودم.

بعد از اتمام کار، یه تعداد از لاله و سنبل ها که فروش نرفت رو نگه داشتم و پیازچه هاشون رو لای روزنامه پیچیدم.

چند روز پیش خانومی می گفت گلهایی رو که پارسال به مامان دادی دوباره سبز شده.

رفتم دیدم، خیلی قشنگ شده بود.جوانه گلها تازه از خاک سر بیرون آورده بودند.

منم به خانومی گفتم که پیازچه هارو که از پارسال نگه داشتیم رو توی باغچه بکاره.


امیدوارم با سبز شدن و گل دادنش، همون عطر و بوی مست کنندش توی فضای خونه بپیچه.

یاد روزهای سخت و پر کار روزهای قدیم بخیر، روزی 17 ساعت کار میکردم.

خدا رو 100 هزار مرتبه شکر

حرف پر مغز

این حرف رو باید با آب طلا نوشت:

"مغزهای بزرگ در خصوص ایده‌ها صحبت می‌کنند، مغزهای متوسط در مورد حوادث بحث می‌کنند و مغزهای کوچک درباره مردم"

منبع:متاهلانه

حالا بگم جریان پست قبلی چی بود

دیشب وقتی از کار برگشتم خانومی روزه بود، ازم خواست تا واسش نان تازه بخرم

وقتی برگشتم ، مشغول افطار شد و من هم همراه باهاش مشغول شدم.

تلفن خونه به صدا در اومد و من جواب دادم.

آبجی کوچیکه بود که در مورد خانه ای که خریدیدم و شرایطش ازم سوال پرسید

وقتی جوابام پیچیده تر شد، گوشی رو داد به شوهرش.

تلفن رو که قطع کردم به خانومی گفتم که می خواهند بیان پیش ما خونه بخرند.

گفتش که مار از پونه بدش میاد، دم لونش سبز میشه

نشنیده گرفتم و به شوخی گفتم:از این به بعد دیگه صبح تا شب پیش هم هستین.


اینو که گفتم

دیگه روزگار تیره و تار شد ...

آخرش اینکه تا ساعت یک شب ادامه داشت تا تونستم از دلش در بیارم و قضیه به خیر و خوشی تموم شد.

این بود که فکر کردم، وقتی که دیروز در مورد خودمون توی وبلاگ نوشتم، چشم زخم خوردیم.

حالا فکر میکنید شوخی من بی جا بود یا ناراحتی اون؟

وَإِن یَکَادُ


فقط واسه جلوگیری از چشم زخم که نزدیک بود دیروز کار دستمون بده


بِسمِ اللهِ الرَّحمنِِ الرَّحیم

وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ

بعدا توضیحش رو می دم که چی بود که این جوری شد

22 بهمن ماه یوم الله ست الله ست

آقا، دیروز پاشودیم با حاج آقا (بابائی) و حاج خانوم(خانومم) رفتیم راهپیمایی.

از همون اول واسه خنده شروع کردم به شوخی: یالا بدویم،ساندیس تموم شد. بدوییم، به ته دیگش هم نمی رسیم.

و می زذیم زیر خنده.

تو راه که می رفتیم هر جا سوژه ای یود وایمیستادیم و می خندیدیم

دست فروشها هم که بساط کرده بودند، بیا و ببین.

بالاخره رسیدیم به میدان آزادی و وارد میدان شدیم

پرچم ایران رو که به صورت کیلومتری داشتند رو ی دست می برند، ما هم از زیرش رد شدیم

به شوخی گفتم هر کی از زیرش رد بشه بختش وا می شه، واسه مجردا خوبه ((:

به هر حال جدای از مسئله وظیفه، روز خوب و جالبی بود.

راستی روز تولد پیامبر (ص) و امام جعفر صادق (ع) مبارک باشه.

آشنایی با چند تا وبلاگ

چند تا وبلاگ رو چند وقتی هست که باهاش آشنا شدم

دنیایی دارن واسه خودشون

منم ازشون خوشم اومد

اونارو توی لیست وبلاگها اضافه کردم

و شد این جوری که دلم می خواست

خانومی که قرآن رو هر روز می خوند

منم به واسطه نذری که کرده بودم

قرآن رو شروع کردم

خدا رو 100 هزاران بار شکر


ان مع العسر یسرا

بعد از هر سختی آسانی است

و این است وعده خدا که برایم تحقق پیدا کرد

خدا رو شکر

خدا را 100 هزار بار شکر

خدا را 100 هزار بار شکر که مشکلم حل شد

بعد از 4 سال آزاد شدم

خدا رو شکر

لذت نماز اول وقت

وقتی اذان میگه مخصوصا شبا که میرم خونه

دوتایی وضو میگیریم و می ایستیم به نماز

چه لذتی داره

دیشب یه آن سر نماز شوق عجیبی سرا پامو گرفت

حس اینکه هر دو با هم اول وقت به نماز می ایستیم

داشتم پرواز می کردم


الان که یادش افتادم

بازم ذوق کردم

خدا رو شکر از این لذت نمازی که بهم داده

اونام 2 تایی


وقت شادی

ماه محرم و صفر و ماه عزای مسلمانان هم تموم شد.

خدایا به حق محمد و آل محمد همین طور که این ماهها تموم شد و وقت شادی رسید

شادی من رو هم برسون و منو از این عذاب نجات بده.

آمین یا رب العالمین.

استعفا

امروز یکی از همکارا استعفا داد.

تعدادی از نیرو ها رو اخراج کردند.

یاد مرگ افتادم

زمانی که به آدم می گن دیگه تمومه

باید بری.


خدایا لحظه مرگ به فریادم برس


به حق امام رضا(ع) که شهادتش نزدیکه.