دو فیلم در دو سینما
واسه اولین خاطره یادمه که بعد از تعطیل شدن مدرسه ها،منو برادرم و پسر عمه ام تصمیم میگیریم که 3 تایی با هم دیگه بریم سینما.مایی که تا به حال به جز با خانواده هامون تنهایی جایی نرفته بودیم.شاید اون موقع ها مدرسه راهنمایی میرفتم.تصور کنید 12 یا 13 سال.برای رفتن از مینی بوس استفاده کردیم و کورس دوم رو تا جلوی سنما با اتوبوس.یادمه اول رفتیم سینما کیهان که الان به دیگه اثری از اون به خاطر طرح نواب باقی نمونده.فیلم پوتین یه فیلم جنگی بود که توی اون قهرمان فیلم با یک گلوله که عراقیها غنیمت گرفته و آخرین تیرشون هم هست بمب رو منفجر میکنه و فرمانده عراقیها رو میکشه و با یه پوتین غنیمتی آخرین فرد باقیمانده خودشو به ایرانیها میرسونه.
بعد از دیدن فیلم،وقتی از سینما بیرون اومدیم.به پیشنهاد پسر عمه ام رفتیم سینما تیسفون که فیلم دو نیمه سیب رو داشت ببینیم.سینما تیسفون توی همون خیابون و اون دست سینما کیهان بود.پولی برای رفتن به سینما به اندازه 3 نفر نداشتیم.هر چی توی جیبهامون بود رو خالی کردیم و بالاخره پول بلیط جور شد.این فیلم و هم دیدیم.واسه برگشت فقط چند تا بلیط اتوبوس داشتیم.کورس اول رو با اتوبوس رفتیم و کورس دوم که باید با مینی بوس میرفتیم رو پول نداشتیم.البته اون مسیر،اتوبوس هم داشت که ما از محل اون بی اطلاع بودیم.پسر عمه عزیز و برادر گرامی هر چه اصرار کردن که بیا سوار شیم و موقع پیاده شدن با بقیه مسافرا پیاده میشیم و کسی متوجه نمی شود به گوش من نرفت که نرفت.این طور شد که اونا سواره و من پیاده به سمت خونه حرکت کردم.آفتاب در حال غروب کردن بود و من نمیدونم چند کیلومتر راه رفتم که تقریبا به محله مون رسیدم و دیدم اتوبوسی با نام محله ما در ایستگاهی ایستاده.از همون اتوبوس های بنز که یه در جلو داشت و یه در هم آخر آخر اتوبوس بود.دیگه نای راه رفتن نداشتم اما هر چه نیرو داشتم توی پاهام جمع کردم تا خودمو به اتوبوس برسونم تا بتونم بقیه راهو سواره برگردم.
بعد ها از برادرم پرسیدم که موقع پیاده شدن از مینی بوس چی کار کردن؟که گفت لابلای چادر خانوما از ماشین پیاده شدن. و من خوشحال از اینکه خودمو مدیون راننده مینی بوس نکردم.
هنوز که هنوزه یاد اون روز که می افتم،از کاری که کردم احساس رضایتی،تمام وجودم رو پر میکنه.
و فایده جالب دیگه ای هم که اون اتفاق واسم به وجود آورد این بود که مسیر یابیم رو شکوفا کرد و باعث شد وقتی یه جایی گیر می افتم بتونم با حس ششم،مسیر رو پیدا کنم.
پ ن:دیروز داشتیم با برادرم از جلوی سینما تیسفون رد میشدیم،با هم یاد اون روز افتادیم.
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِِ الرَّحیم