وای بر ما
دیروز وقتی اولین روز کاری تموم شد و با سرویس به خونه بر میگشتم، بعد از پیاده شدن، وقتی که به سر خیابون رسیدم، متوجه شدم که دو تا از نوجونهای محل سر کوچه نشستن و دارند با هم حرف می زنند.
همین طور که نزدیکتر می شدم اونا رو شناختم.
متوجه یه بطری بزرگ که کثیف و خاکی هم بود شدم،معلوم بود که پیداش کردند.
از کنارشون که گذشتم این یکی به اون میگفت:آره شیشه های ودکا رنگشون ....
فقط همین رو شنیدم
سرم سوت کشید.
بماند
به خودم گفتم: ما توی دوره خودمون که همه وقتمون رو توی جلسات قرآن و هیئت گذروندیم شدیم این.
وای به حال اینا.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 12:30 توسط مهندس
|
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِِ الرَّحیم