دیروز وقتی اولین روز کاری تموم شد و با سرویس به خونه بر میگشتم، بعد از پیاده شدن، وقتی که به سر خیابون رسیدم، متوجه شدم که دو تا از نوجونهای محل سر کوچه نشستن و دارند با هم حرف می زنند.

همین طور که نزدیکتر می شدم اونا رو شناختم.

متوجه یه بطری بزرگ که کثیف و خاکی هم بود شدم،معلوم بود که پیداش کردند.

از کنارشون که گذشتم این یکی به اون میگفت:آره شیشه های ودکا رنگشون ....

فقط همین رو شنیدم

سرم سوت کشید.

بماند

به خودم گفتم: ما توی دوره خودمون که همه وقتمون رو توی جلسات قرآن و هیئت گذروندیم شدیم این.

وای به حال اینا.