مسافران بقیع
راستی تا یادم نرفته بگم که مسافران ما شامل مادر گرامی به همراه خواهر و شوهر خواهر و دو تا کوچولوشون که زهرا 9 ساله و طاها 4 ساله به همراه یکی از بستگان شوهر خواهر عازم خانه خدا شده بودند.
صبح روز سه شنبه ساعت 6 صبح از فرودگاه زنگ زدن که پروازشون به زمین نشست و خواهر کوچیکه که از شب قبل توی خونه ما بود به همراه خانومی و پدر و خانواده و برادر که خاله هم باهاشون بود به سمت فرودگاه عازم شدن.
من هم مسئول تهیه زغال و آماده کردن ببعی واسه قربونی بودم.این رو هم اضافه کنم که قبل از حرکت اونا به سمت فرودگاه،من و برادر گرام با یک حرکت انتحاری اقدام به خرید یک گوسفند با وزن 42.5 کیلو به قیمت هر کیلو 8500 تومان شدیم.همه این اتفاقات در عرض نیم ساعت تا 45 دقیقه اتفاق افتاد.
وقتی که بقیه رفتن، من موندمو حوضم.
اجاق رو به شیر گاز داخل خیاط متصل کردم و یک بسته زغال لیمو رو روی اجاق چیدم و اجاق رو روشن کردم تا با حرارتی ملایم زغالها سرخ شوند.منقل کوچکی هم که از قبل آماده بود برای اسپند.
توی همین حین یکی از دوستان مشترک خانومی(حاج خانوم قدیم) و خواهر عزیز(حاج خانوم جدید) به درب منزل اومد واسه استقبال(ایول به این رفقا).من که اونو نمیشناختم و وقتی از مسافرا سوال کرد متوجه شدم که از بچه های کلاس حاج خانومه.
از کاری که انجام داد، خوشم اومد که اون وقت صبح واسه دیدن دوستی که هنوز برنگشته،پاشوده اومده که علاوه بر دیدنشون،به استقبالشون هم اومده باشه.
طی تماسی که با فرودگاه گرفتم ،متوجه شدم که کاراشون تموم شده حجاج راهی منزلگاه هستند.
برنامه این بود که همگی به درب منزل ما بیان و بعد از پذیرایی از مهمونا ،آبجی اینا به خونه خودشون برن.
قصاب هم که از همسایه ها بود.گوسفند زبون بسته رو دستو پا بسته ،کنار جوی آب خوابونده بود و آماده واسه قربونی.
منم که دوربین به دست آماده وایساده بودم که از ورودشون عکس و فیلم بگیرم.
(همیشه تو مراسمات من به عنوان عکاس و فیلم بردار عمل میکنم و و اسه همینه که هیچ وقت توی فیلم ها و عکس ها نیستم.)
همسایه ها هم که متوجه اومدن حجاج شده بودن کم کم داشتن از خونه ها بیرون می اومدن.
بابا واسه اینکه کارا رو زود تر هماهنگ کنه با به همراه داشتن ساک مامان و چیزای دیگه زود تر خودشو رسونده بود خونه و رفته بود سر خیابون.همسایه ها هم اکثرا میرفتن سر خیابون.
تو همین حین بود که ماشین شوهر خواهرم هم اومد تو کوچه و گفت که مامان توی ماشین داداشه و اونا سر یه خیابون جلوتر منتظرن تا خانواده شوهر خواهرم هم به اونا ملحق بشن و با هم به سر خیابون بیان.
انتظار به پایان رسید و من از سر کوچه دیدم که جمعیت یه سمتی حرکت کردن و متوجه شدم که ماشین حجاج به سر خیابون رسیده.از دور خواهرزداده ام رو دیدم.طاها رو میگم.با دشداشه ای که به تن داشت (لباس عربی) و یه عرق چین که سرش بود به میون جمعیت رفت و ماچ بارون بود که میشد.اون یکی خواهر زاده ام رو هم دیدم که با یه چادر مشکی عربی و لباس سفیدی که به تن داشت به میون جمعیت رفت.
من هم در حال نزدیک شدن به سر خیابون بودم . از دور شوهر خواهر و خواهر و مادرم رو دیدم.
بعد از رو بوسی و زیارت قبول گفتنها و ذوقی که توی چهره اونا می شد دید به سمت خونه حرکت کردیم.
بابا شروع کرد به چاووشی* و جمعیت هم صلوات می فرستادن.توی مسیر هم همسایه هایی که دیر رسیده بودن،از خونه هاشون بیرون می اومدن و با حجاج رو بوسی میکردن و زیارت قبول می گفتن.من هم که مشغول به عکاسی و فیلم برداری.
تا به جلوی درب خونه رسیدیدم و بعد از کشتن قربانی و دود کردن اسپند، واسه پذیرایی به همراه همسایه ها به داخل خونه رفتیم.
دیگه خیلی طولانی شد و واسه اینکه خسته کننده نشه بقیه اش واسه بعد.
*چاووشی:چاووشی آوازی است که با صدای زیبا و دل نشین خوانده می شود و خبر عزیمت یا بازگشت زایری را از اماکن مقدس اعلام مینماید
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِِ الرَّحیم