دیروز وقتی رسیدم خونه خبری از خانومی نبود،طبق قراری که دیشب گذاشته بود با مادر خانومی به خونه خواهرش رفته بودن.چند دقیقه ای که گذشت،تلفن زنگ خورد.خانومی بود که ازم دعوت می کرد بعد از کمی استراحت،به اونجا برم.

منم که فرصت رو مغتنم شمردم و بعد از درست کردن یک لیوان شربت آبلیمو و گذاشتن یه کاسه آش واسه گرم شدن توی مایکروفر و روشن کردن کامپیوتر مشغول کارهای خودم شدم.یک ساعتی گذشت و بعد از گرفتن یه دوش،حاضر شدم تا به دیدار یار در منزل باجناق عزیز برسم.

موقع بیرون رفتن،بابا گفت که می خواستیم خونه رو تروتمیز کنیم تا کمی دوغ آب(مخلوطی از خاک سنگ و سیمان) روی موزاییک های کف اتاق ها بریزیم تا کمی از حالت لق بودن در بیاد.گفتم باشه واسه فردا که داداش هم باشه.الان هم که من دارم میرم بیرون.

توی خیابون و اون ساعت از بعد از ظهر حسابی ماشین ها توی هم می لولیند.با زحمت فراوان خودمو به اونجا رسوندم.توی را،خانومی زنگ زد که کجایی.گفتم نزدیکم،به شرطی که جای پارک پیدا کنم.

وقتی رسیدم،جلوی یه خونه که خوشبختانه پل هم نداشت پارک کردم.در خونه که رسیدم دیدم خواهر خانومی دارن از پله ها می یان پایین،بعد از سلام و حال و احوال پرسیدم آقاتون هستن؟گفت نه ولی بچه ها هستند بفرمایید بالا.

القصه بعد از درست کردن کامپیوترشون و نصب آنتی ویروس و بازی و همچنین جا انداختن درب اجاق گاز که واسه تمیز کردنش خواهر خانومی بازش کرده و بود و نتونسته بود جاش بندازه و باجناق عزیز هم که گفته بود خودت باید درستش کنی و خوردن یه عصرونه دلچسب با نون سنگک و پنیر و هندوانه،دم غروب آفتاب بود که به سمت منزل به همراه مادر خانومی عازم شدیم و بعد از رسوندنشون به منزلگاه برگشتیم.

توی راه، پیشنهاد رفتن به مسجد رو دادم که به دلیل آماده نبود شام،تایید نشد.

بلافاصله بعد از رسیدن به خونه،خانومی یه قابلمه رو از سیب زمینی  پر کرد و برای پختن روی اجاق گاز گذاشت،نیم ساعتی روی اجاق بود که مشغول نماز بودم و بعد از اون دیدم که زمان به سرعت گذشته و شام هنوز آماده نیست و زمان اومدن بابا به خونه هم نزدیکه و خانومی هم هنوز مشغول نمازه.

بلافاصله با یک حرکت انتحاری قابلمه سیب زمینی رو به سمت ظرفشویی بردم و بعد از خنک شدن اونا توسط جریان آب شروع به پوست کندنشون کردم.البته اگه یه چند دقیقه ای دیگه از زمان پختشون می گذشت،بهتر پوستشون کنده میشد ولی در هر صورت بدک نبود.در این حین خانومی هم یکی از نماز هاشو خونده بود که ازش خواستم گوشت کوب عزیز رو به دیدار قابلمه دعوت کنه.

2تا از سیب زمینی ها نیم پز شده بود که از پوست کندشون منصرف شدم وبه کوبیدن سیب زمینی ها مشغول شدم(می دونم که دهنتون حسابی آب افتاده،ببخشید دیگه).

دیگه همین زمان بود که نماز خانومی هم تموم شده مشغول خورد کردن پیاز و سرخ کردنشون شد.

نمک و فلفل و زروچوبه و پیاز سرخ شده و کنجد رو به سیب زمینی کوبیده شده اضافه کرد و ازم خواست تا حسابی اونا رو روی اجاق با هم مخلوط کنم.

نمی دونید که چه معجونی شده بود.توی همین حین به خانومی گفتم با چی بخوریمش:گفت با ترشی یا گوجه فرنگی.بلافاصله در یخچال رو باز کردم و 2 عدد گوجه فرنگی برداشتم و با اینکه میدونستم خانومی اونا رو قبلا شسته ولی یه آب مختصری بهش زدم و با یک عدد بشقاب و یک کارد تیز مشغول خورد کردنشون شدم.

خانومی گفت راستی به بابا گفتی که واسه شام بیاد اینجا؟گفتن نه،یادم رفت،شما برو بگو.وقتی خانومی برگشت گفت که بابا میره خونه داداش اینا و اونا دعوتش کردن.گفتم اشکالی نداره و سفره رو پهن کردم.خانومی که گفت من گرسنه ام نیست و نمی خورم ولی من گفتم میخورم و یه بشقاب برداشتم و چند تا ملاغه از اون معجون رو توی بشقاب ریختم و همراه با یه ظرف آب و لیوان با گوجه فرنگی ها سر سفره نشستم.می دونستم که وقتی من مشغول خوردن بشم اونم وسوسه میشه و منو همراهی میکنه.همین اتفاق هم افتاد و شام رو دوتایی خوردیم.کمی هم از غذا رو واسه نهار توی ظرف جدا گانه ریختم تا امروز بخورم.

خانومی هم گفت بقیه غذا می مونه واسه نهار فردا تا با بابا بخوریم

راستی ما دیروز موفق به دیدار باجناق عزیز نشدیم و ناکام موندیم.این بود داستان ما


پ ن:آخرین خبر از مامان اینا اینکه دیروز غروب توی مسجد شجره داشتن محرم میشدن و آماده میشدن واسه طواف

خانمی میگفت که چون دیگه شب شده واسه طواف نمی برنشون و می مونه واسه فردا صبح،به هر حال خوش به سعادتشون.به قول خانومی الان اونا کجان و ما کجا(این جمله رو دقیقا زمانی گفت که توی آشپزخونه مشغول شام پختن بود)