آرزو
تلفن رو برداشتم:الو..
با تاخیر..
الو سلام
مامان بود.سلام خوبی.کجایین؟
بازم با تاخیر....
داریم از حرم پیغمبر (ص)بر میگردیم.
ذوق زده شدم.اون لحظه یه حس عجیبی داشتم.یه شوق و شعفی وجودم رو فرا گرفت.
اون لحظه داشتم با مادرم که کنار قبر پیغمبر(ص) بود حرف میزدم.
(روی همین حس توقف کنید)
گفتم: التماس دعا
گفت: من که همیشه هر جا که هستم دعات میکنم.
گوشی رو داد به آبجی.
بعد از حال و احوال، آبجی با یه جور مخلوط بغض و شوق گفت:
هنوز نرفته،دلم واسه اینجا تنگ شده.
قبرستان بقیع هم که نمیزارن بریم
خدا حافظی کردن و دلمو با خودشون بردن.
حالا برگردین به همون حسی که گفتم توقف.
هنوز همون حس رو دارم
نیشم بازه
به خانومی گفتم چه آرزویی داری
گفت: عاقبت به خیری
بعدا نوشت:توی دوران دانشجویی هر ساله واسه حج دانشجویی ثبت نام میکردم و هیچ سالی هم قسمتم نشد.به جاش خانومی ما دو بار ثبت نام کرد و هر دو بارش هم اسمش در اومد و یه بارش رو رفت.
دیشب میگفت ایشالا اسممون رو می نویسیم که با هم بریم
گفتم:ایشالا
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِِ الرَّحیم