ساعت حدود 9 صبح بود.همین دیروز رو می گم.

تلفن رو برداشتم:الو..

با تاخیر..

الو سلام

مامان بود.سلام خوبی.کجایین؟

بازم با تاخیر....

داریم از حرم پیغمبر (ص)بر میگردیم.

ذوق زده شدم.اون لحظه یه حس عجیبی داشتم.یه شوق و شعفی وجودم رو فرا گرفت.

اون لحظه داشتم با مادرم که کنار قبر پیغمبر(ص) بود حرف میزدم.

(روی همین حس توقف کنید)

گفتم: التماس دعا

گفت: من که همیشه هر جا که هستم دعات میکنم.

گوشی رو داد به آبجی.

بعد از حال و احوال، آبجی با یه جور مخلوط بغض و شوق گفت:

هنوز نرفته،دلم واسه اینجا تنگ شده.

قبرستان بقیع هم  که نمیزارن بریم

خدا حافظی کردن و دلمو با خودشون بردن.


حالا برگردین به همون حسی که گفتم توقف.


هنوز همون حس رو دارم

نیشم بازه



به خانومی گفتم چه آرزویی داری

گفت: عاقبت به خیری

بعدا نوشت:توی دوران دانشجویی هر ساله واسه حج دانشجویی ثبت نام میکردم و هیچ سالی هم قسمتم نشد.به جاش خانومی ما دو بار ثبت نام کرد و هر دو بارش هم اسمش در اومد و یه بارش رو رفت.

دیشب میگفت ایشالا اسممون رو می نویسیم که با هم بریم

گفتم:ایشالا